سوداسودا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

eshgham,sevda

سودا در اسفند ماه 92

سلام دخمل ناز ناز طلایی اول از همه یک خبر خوب بدم اونم اینکه شما اسم منم یاد گرفتی و صدام می زنی مامان نینا. البته بیشتر موقع هایی که نیستم اینجوری صدا می زنی و یا وقتی که عکسمو می بینی. من فدای تو دخمل نازم بشم که اسم مامانشو یاد گرفته. خدا رو شکر از لحاظ اشتها هم بهتر شدی و خیلی خوب غذا می خوری. مامان و بابا خیلی دوست دارن. برات یه عالمه عکس خوشگل گرفتم که مربوط به روزهای اول و دوم اسفند میشه.   دختر نازم من به حرف بابا جونیش کرده و دستشو زده به کمرش.     سودا عسلی بعد از حمام روز جمعه         دختر نفسم در حال خوردن و ریختن غذا       ...
30 فروردين 1393

بهتر شدن سودا جون

عزیز دل مامان سلام، از دیروز تا الان بیشتر از هزار بار گفتم خدا رو شکر. نمی دونی این چند روز چقدر اذیت شدی و مامان چقدر ناراحت بود. خدا خیر مامانی رو بده. باور کن می تونم بگم نجاتت داد. دوشنبه مامانی دوبار شما رو برد دکتر و اینبار دکتر دارو داد بعد از استفاده دارو کم کم حالت خوب شد و الان حسابی بهتری. دیروز بعدازظهر بعد از سه روز شیشه خوردی و خودت لیوان آب رو می گرفتی. بازم می گم خداروشکر که زود خوب شدی. انشالله که هیچ موقع دیگه مریض نشی دختر خوشگل من.
27 فروردين 1393

روزهای خیلی بد

عزیز دل مامان این روزها بدترین روزهای عمرتو داری تجربه می کنی. تمام دهانت پر از افت شده و هیچ چیزی حتی آب هم نمی خوری. همیشه تا صبح سه بار برای خوردن شیر بیدار میشدی ولی دیشب با اینکه از دو تا 4.5 بیدار بودی ولی حتی یه قطره آب یا شیر نخوری. نمی دونی توی این چند روزه چقدر حرص خوردم به زور و با گرفتن دست و پات روزی چند قاشق بهت سوپ رقیق شده می دم. با تمام وجودم دعا می کنم که هر چه زودتر خوب بشی دختر نازنینم.
25 فروردين 1393

واکسن 18 ماهگی

سلام دخمل ناز مامان چهارشنبه واکسن 18 ماهگی شما رو زدیم تا بعدازظهر خوب بودی ولی از اون به بعد خیلی شدید تب کردی. الان چهار روزه که حسابی مریض شدی نمی دونم به چه دلیل افت هم روی زبونت در اومده و دیگه لب به غذا هم نمی زنی. شبها تا صبح بیداری و هم خودت حسابی اذیت می شی و هم مامانی رو اذیت می کنی. دیروز بردیمت پیش یک عطاری خیلی خوب. گفتش باید بهت آب خروس بدیم. همونجا با بابایی رفتیم برات خروس خریدیم وامروز ظهر نوش جان می کنی. دخمل گلم زود خوب شو. تا قبل از اینکه واکسنت رو بزنم حسابی شیطونی و شیرین زبونی می کردی. دوست دارم دخمل نازم.
24 فروردين 1393

فروردین 93

سلام دخمل کوچولوی مامان نمیدونی که چقدر این ایام عیدی به من و شما خوش گذشت. اول از همه خاله جون بابایی و با دو تا از پسراشون اومدن خونه ما. چند روزی رو مشهد بودن و به شما از همه بیشتر خوش گذشت. انچنان بغل پسر خاله های بابا می رفتی که انگار چندین سال بود که می شناختشون. عاشق ماشین توحیدشون شده بودی و به محض اینکه از خونه می رفتیم بیرون اشاره می کردی که سوار این قانقان بشیم. تو این مدت یه عالمه کلمات جدید یاد گرفتی. چند تاشو برات می گم: حاجی ( که به شوهر خاله بابا می گفتی) توحید (پسر آقا سهراب) آیلین (دختر آقا جواد) عمو، عمه، علی، زری, دکتر، برق، مجید، دایی، حموم، عکس، کفش،  و یه عالمه کلمات دیگه و از هه مهمتر این چند روز چون بابایی رو ...
18 فروردين 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به eshgham,sevda می باشد